تبليغاتX
سمفونی دوستانه

خم شد کفش های جفت شده اش را بپوشد که چشمش افتاد به لنگه کفش واکس خورده ی سیاهی که یک لنگه اش جلوی در بود و لنگه دیگر مقابل پای پسرپیراهن مشکی پوشیده ای که مقابل در ایستاده بود و به دانش اموزان خرما تعارف می کرد.

کفش هایش را که پوشید لنگه ی دیگر را هم کنار لنگه کفشی گذاشت که جلوی پایش بود,همه ی کفش هارا جفت کرد.

سرش را خم کرد و داخل نمازخانه را از چپ به راست نگاه کرد,در همین حال دوباره نگاهش را برگرداند سمت چپ که مرد میانسالی با فاصله از بقیه ی دبیران روی یکی از صندلی های چیده شده ی جلوی دانش اموزان نشسته بود.

برگشت و از کنار ظرف خرما گرفت و با تعجب گفت:میلاد...آقای حقیقی اینجاست,مگه بازنشسته نشده طرف؟داخل که بودم از پشت دیدمشا,ولی فکر نمی کردم حقیقی باشه!

میلاد نگاهی به کفش های واکس خورده انداخت و گفت:می گم این کفشا آشنان!

سینی را روی زمین گذاشت.نگاهی به اطرافش انداخت.

 - حقیقی کجایی که میلاد می خواد به جای دفتر هندسه کفش هدیه آشغال دونی کنه؟!

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

مي گذري

نفست را از ميان بافت هايم عبور مي دهي

مي خواهم مانع عبورشان شوم

كه بخار مي گيرم !

با انگشتهات  خط خطي ام مي كني

از عشق

مي نويسي

پاك مي كني

 [ مدام ]

 

سرما

كه دلم   ناگهان   به سردي/گرمي مي افتد

مي شكند

و اشك ، عشق را روي صورتم محو مي كند

و حالا نوبت توست

كه آرام ...

 مي شكني !

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

چه سکوتی اینجاست

در شب اخر سال

باز هم این تب و تنهایی من

باز هم چشم ترم

باز هم تیرگی و مشتاقی

و نگاهی آرام

همه اش منتظر است

نیست دیگر یاری کز دلم یاد کند

باز هم چشم ترم

باز هم تیرگی و مشتاقی

باز هم زمزمه ای کز لبم می ریزد

باز هم این دل من می سوزد

آخ ای دل به کجا می روی و

باز نمی گردی تو ؟

به کدامین قفس تو در تو ؟

من به خود اندیشم

ز چه رو منتظری ؟

و صدایم ناگه

بر سر و روی جهان می ریزد

هق هقی بی حاصل

تب و تابی بی شور

نفسی کز ته دل می آید

نگهی سرد و خموش

باز هم زمزمه ای کز لبم می ریزد ...

- یه دوست -

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

فردا تولد فرشته است. پنجاه تومن بيشتر پول ندارم . كل حقوق اين ماهم و فرستادم اراك . بابا دياليز داره اين هفته .

همه ي پول هايش را ريخته بود روي ميز و سرش را به دستان مشت شده اش تكيه داده بود.

- سعيد . فرشته حتي با هديه ي 4 برابر اينم راضي نمي شه .

- درست مي شه. زمين كه به آسمون نرسيده . تا فردا كلي وقت داري‌!

جمع كن بساطت و بريم خونه ببينيم چي مي شه .

***

از نگهباني كه خارج مي شد توله سگ سفيدي به طرفش آمد. توله سگ به پسركه رسيد صورتش را به پاهاي پسر ماليد .

خم شد سگ را برداشت. با صداي بلندي خنديد و گفت : سعيد خودش‌ !! خوشگل نه ؟!

سعيد نزديك پسر آمد . « چي خوشگل ديوانه ؟ »

- گلابي من عاشق سگ !

- نكنه مي خواي اين ...

حرف سعيد را قطع كرد و گفت : يه خورده بهش برسيم خوشگل خوشگل ميشه .

- رضا سگ وحشي مي خواي هديه بدي ؟  خنگ كه نيست ؟

- درستش مي كنم . نمي فهمه . كمكم مي كني ؟

سعيد سرش را تكان داد و سگ را از رضا گرفت و پشت ماشين گذاشت .« يادمون باشه سر راه يه قلاده بخريم.حموم كردن و مرتب كردن موهاشم با من !»

دستانش را برد بالا و گفت : خدايا خيلي چاكرتيم .

***

تولدت مبارك !

دختر كيفش را گذاشت روي نيمكت. نشست و سگ را از دست رضا گرفت.

- چه ناز !

 خيلي پول دادي بابتش نه ؟

رضا هم نشست كنار دختر. دستش را كه روي سر سگ مي كشيد نفس عميقي كشيد و گفت : قابل فرشته من و نداره!

***

گوشي را گذاشت روي ميز.عينك را از روي چشمش برداشت و با پشت دستش اشك هاي روي صورتش را پاك كرد. « سگ فرشته مريض شده بردتش دامپزشك ... همه چي رو فهميده »

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

تنهایی نمی تونم همه ی کارارو انجام بدم,دو سه بار بیشتر این پله ها رو پایین و بالا برم کمر درد امونم نمی ده. فردا بار میاد مغازه,صبح ساعت 7 اینجا باش.

پسر آستین های تا شده ی پیراهن مشکی اش را پایین زد و گفت:رو چشمم آقا, دو سه تا از برو بچ و جمع می کنم بیان کمک.با اجازه!

پیرمرد قفس را از روی دیوار برداشت و روی جعبه های خالی نوشابه گذاشت.

- مجید این قناریها رم می بری خونه ی خودت, صداشون اذیتم می کنه.

پیش کفترات نگه دارشون,راستی پای این یکی ضرب دیده,نمی تونه تکونش بده,پروازم نمی تونه بکنه,حواست بیشتر به این یکی باشه.

مجید در حالی که گرد و خاک روی لباس هایش را می تکاند گفت:صدای قناری و اذیت آقا؟!

- راستیتش حسودیم می شه به این دو تا جفت.بعد از فوت عالیه دیگه همه چی اذیتم می کنه .

من این حرفارو برای چی به تو می زنم!برو پسر ,ننت نگران می شه.

مجید دستش را کشید روی قفس و گفت:آقا... یه چی بگم ... آقا ننمون دیگه نمی ذاره کفتر مفتر نگه داریم,همه ی کفترام و چیز خورشون کرد,نمی دونم چی چی ریخت تو آب و غذاشون که همشون یه شبه .

خیلی سخت بود آقا!

حالام می ترسم این قناری های بیچاره هم گیر ننم بیفتن و فاتحه.

پیرمرد قفس را برداشت و به طرف مجید آمد,پایش را که می خواست روی پله ی دوم بگذارد,لیز خورد و روی زمین ولو شد.

مجید بدون اینکه از جایش تکان بخورد نگاهی به پیرمرد انداخت و نگاهی به گربه ای که داشت دور و بر قفس می چرخید.پیرمرد به دستهایش تکیه کرد و نیم خیز شد.

- قفس...قناری ... گربه ... فرار کرد!

***

آقا چه قناری نامردی,جفتش و تنها گذاشت و فرار کرد,یعنی بازم میاد دنبال...

پیرمرد گفت:چه خوب شد,کاش گربه ها می تونستن آدمارو هم بخورن,این طور دیگه منم تنها نمی موندم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

تمام دل نوشته های دلم این است

تمام صدای لب های خموشم این است

اسارت قلم توی دستم روی این سطرها

شده شب و روز سایه روشن ابرها

تمام این سر و صدا که توی دلم برپاست

نتیجه ی بی بند و باری این سطرهاست

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

بخند نازدانه ی من

نازدانه ی من بگو بخند[لب بگشا]

نه! نمی خواهی نخند!

لابد تو هم مثل خدا با من لجت گرفته

به جهنم

زمان!

چه زود گذشت

چند سالی می شود با خدا قهرم

دلم برای خنده هایش پر زده ...

ولی نخواهم گفت که گاهی دلتنگ می شومش

شاید خدا هم مغرور شده باشد!

-در طول این چند سال -

تو هم نمی خواهی نخند! به جهنم!

همه با من ...

اصلا دنیا ی خدا با من لجش گرفته انگار!

کاش همان روز تولدم

مادرم آدرس دنیا را گم کرده بود ...

یا حد اقل مرا پیش خدا جا گذاشته بود!


 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

فاصله ی چند دقیقه ای ساحل و ماهی

ماهی ای که دلش می خواهد پیش دلکش باشد

ولی بیرون از دریا

جایی ماورای آب های آشنا

و دنج برای تخم هایی که دلکش(جفتش)باردارشان بود

ولی از ترس مرز آب و ساحل

که فکر می کرد نگهبان خشنی باشد

محبوس بود در تلالو آب

جزر و مد تابستانه نگرانش می کرد

نکند قبل از زمستان نتواند ...

یک نقاب موج نما کافی است

برای نجات ...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |

ازدحام لبخندهای کودکانه

عذاب آور است

نگاه هایی که با خودشان زهر شلیک می کردند

لبخندهایی که وقتی دهان باز می کردند

بوی شراب های سربازخانه می دادند

سربازهایی که طلسم شده بودند

سربازهایی که اجازه عاشق شدن نداشتند

من تنها بازمانده آن اسکله نکبتی ام

که التهابی مبهم فرا می گیردام

شانه هایم را از فرشته ها خالی می کنم

تا برای تو جا باز کنم

حتی اگر سربازی باشی طلسم شده

با نگاهی زهر آلود و لبخندی ...

این بار لبخندهای یک سرباز را با بوی شراب

به لبخندهای کودکانه ات ترجیح می دهد

یاد حرف پدر که می گفت :

مرد باید دهانش بوی غیرت بدهد

شراب های سربازخانه برای من بوی غیرت می دهند

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ليلا |